مَلک بخر و مَلک نخر 
 
آورده اند که داود پیامبر شبی به درگاه خدا نالید که عیالاتم زیاد و مخارجم بسیار و راه درآمدی نمیبینم پس در خواب به او الهام شد که ما آهن را در دست تو نرم میکنیم تو با آن زره بساز و بفروش .
داود صبح برخواسته تکه آهنی بدست آورد و دید در دستش مثل موم نرم است لذا آن را باریک باریک کرده و زرهی بافت و به بازار برد و فروخت.
پس روزی یک زره فروخته و تا وقتی به فکرش رسید که زره هایش مورد توجه قرار گرفته بهتر است آن را گرانتر بفروشد .
با گران کردن زره ها مشتریان از خریدنش سرباز زده و روی دستش ماند ، به خدا نالید که کسی از او زره نمی خرد.
خداوند به وی وحی کرد که به فلان دره در خارج شهر برو و چون رفت تلی از زره ها را روی هم دید.
از خداوند پرسید پس چگونه است ؟
ندا آمد که مشتریان تو مَلک بخر بودند که ما نزد تو میفرستادیم تا تو نانی بخوری والا کسی زره لازمش نبود که تو به هنر خودت چسباندی .
لذا برای تنبیه تو ملک بخر را برداشته و جایش ملک نخر فرستادیم ....
این داستان در تهران قدیم در بین کسبه ضرب المثل بود وقتی که بازار کساد بود و مردم فقط تماشا می کردند و میرفتند کاسبها می گفتند خدا امروز ملک نخر فرستاده است ....