داستان
تِلِق تِلِق. تِلِق تِلِق. صدای ریل قطاری که تو توش بودی بود که توی گوشم می پیچید و عکس نگاه خیره ی بی بی که تو چشمام افتاده بود.
نزدیک یک ساعت بود که پنج خطِ اولِ یه صفحه از کتاب رو میخوندم و بدون اینکه به متنش توجهی کنم لبخند می زدم.
پرسید چی تو این کتابه که آنقدر باهاش میخندی؟ برای اولین بار تو عمرم پررو شدم و گفتم یادِش..
با چشایی که از تعجب گرد شده بودن یه نگاهی بهم انداخت و زیر لب غرغر کرد. خواستم بگم کجاش عجیبه قربونِ شکل ماهت برم؟ خواستم بگم بی بی جان اصلا من پام هم که به جایی می خوره و می گم آخ، اون آخ واسه دوری از اون لعنتیه. اون ماچِ سر صبحی که نثار چین و چروکای صورتت میکنم به نیابت از اونه. وقتی هی بهونه میگیرم چای رو تو اون قوریِ گلدار دم بذاری بخاطر عشقِ اونه که انقدر سرخوشم میکنه.
کاش بدون اینکه چیزی بگم میفهمید فکرم پیش تُواِ، کاش میدونست با این که از خداحافظیمون چندساعت میگذره بازم دارم با یادت عشق میکنم.
رد شدن از تو برام مثل گذشتن از تمام عیدی های بچگی بود. مثل اینکه بعد یه تابستون حسابی گرم وقتی بارون میباره بخوام پرده رو بکشم و صدای تلویزیون رو انقدر بالا ببرم که هیچ اثری از بارون نبینم. مثل دست رد زدن به پیشنهاد عالیِ لب دریا آواز خوندن و رقصیدن. مثل اینکه موقع مولانا خوندن به شاه بیتِ غزل برسی ولی تلفن زنگ بزنه و مجبور شی کلا کتاب رو ببندی، دیگه هم یادت بره بخونیش. گذشتن از تو اندازه ی غم تموم دختربچه هایی که یه شب خوابیدن و صبح پاشدن دیدن تموم عروسکایی که قرار بود تا آخر عمر براشون مادری کنن رفتن زیر آوار، سنگین بود. اندازه ی دیدن قیافه ی ناراحت و خجالت زده ی مامان وقتی مجبوره حلقه ی ازدواجش رو بفروشه سخت بود. همه ی اینارو فقط میشه گفت. کی تو این دنیا وجود داره که واقعا بتونه بگه تو دلش چی داره میگذره. کیه که بتونه واقعا خداحافظی کنه و بعدش نشینه به مرور کردن خاطره ها؟
بگذریم.. من که نتونستم درست درمون جواب بی بی رو بدم و بگم چی تو این کتاب نوشته که انقدر حواس پرتم کرده. ولی کاش تو اگه مسافری که روبروت تو قطار نشسته ازت پرسید چی تو چمدونت داری بتونی جواب بدی و بگی تمومِ خوش خیالی و رویا پردازی های یه دختر .
محدثه پاکروان